X
تبلیغات
Anjerlna

Anjerlna
دوست دارم دوست بداریم
   
                  
واژه­ي مرکب بالا در شرح و توصيف قصص و داستان­ها و همچنين زيبايي لعبتان طناز و دلربا به کار مي­رود ولي دانش پژوهان از آن در تعريف مقام رفيع دانش و معرفت استفاده مي­کنند، چه اگر به حقيقت مداقه نماييم علم و دانش گوهر شب­چراغي است که حجاب جهل و تاريکي را دريده، حقايق و دقايق جهان را در نظر آدمي جلوه­گر مي­سازد.

به همين جهت است که غالبا در تعريف و توصيف شخيت­هاي بارز و موثر جهاني گفته مي­شود:
«اين داناي محقق گوهر شبچراغي است که افق آفاق را به نور کمال و هنرش روشن کرده است.»

اکنون ببينيم گوهر شبچراغ چيست که تا اين اندازه مورد توجه و عنايت محققان و روشنفکران جهان واقع شده است.»

به طوري که در مقاله­ي «بادآورده را باد مي برد»، شرح داده شده، خسروپرويز، پادشاه ساساني به مال و خواسته و نفايس عجيبه و گرانبها اشتياق وافر داشته است و به جرأت مي­توان گفت تقريبا تمام خزائن و تجملاتي که بعد از جنگ قادسيه به دست اعراب افتاد، همه به وسيله­ي­ خسروپرويز تهيه و تدارک شده بود.
ماحصل مطالبي که در کتب تاريخي به ويژه کتاب «ايران در زمان ساسانيان» در اين زمينه نوشته شده است به شرح زير است:

        

«... از عجايب و نفايس دستگاه پرويز يکي شطرنج بود که مهره­هايش را از ياقوت و زمرد ساخته بودند. ديگري نرد از بُسَد و فيروزه، قطعه­اي زري به وزن دويست مثقال که آن را مشت افشار يا دست افشار مي­گفتند زيرا چون موم نرم بود و مي­توانستند آن را به شکل­هاي مختلفه درآوردند.
ديگري دستار که ظاهرا از پنبه­ي کوهي بود و شاه دست­هايش را با آن پاک مي­کرد. دستار مزبور چون چرکين مي­شد آن را در آتش مي­افکندند و آتش چرک­هاي دستار را از بين مي­برد ولي دستار را نمي­سوزانيد.
بزرگترين نفايس خسروپروز تخت طاقديس بود يعني تختي به شکل طاق که در غايت وسعت و مرصع به جواهر قيمتي بود و يکصد و چهل هزار ميخ نقره در اطراف آن به کار برده بودند.
ديگر قالي بزرگ و زربفت موسوم به وهاري خسرو يا بهار کسري و يا به اصطلاح معروف بهارستان بود که به قول بلعمي آن را فرش زمستاني مي­گفتند به طول و عرض شصت ارش که تالار بزرگ قصر سلطنتي تيسفون را مفروش مي­کرد و گل و بوته­ها و نقش و نگارهاي قالي مزبور در فصل زمستان منظره­ي بهاري را در نظر شاهنشاه جلوه مي­داده است.
همچنين خسروپرويز تاج مرصعي داشت که شصت من زر خالص در آن به کار رفته بود. بدون شک اين همان تاجي است که نوشته­اند مرصع به زر و سيم و ياقوت و زمرد بوده به وسيله­ي زنجيري از طلا به سقف تيسفون آويخته بوده­اند.
اين زنجير چنان نازک بود که از دور ديده نمي­شد و چون بيننده از مسافتي نسبتا بعيد نگاه مي­کرد مي­پنداشت که واقعا تاج بر سر شاه قرار دارد در صورتي که اين کلاه به قدري سنگين بود که هيچ سري تاب نگاه داشتن آن را نداشته است.
در سقف تالار يکصد و پنجاه روزنه به قطر دوازده تا پانزده سانتيمتر تعبيه کرده بودند که نوري لطيف از آن­ها به درون مي­تافت و در اين روشنايي اسرار آميز، آن همه شکوه و جلال و تجمل، اشخاصي را که براي دفعه اول به آن­جا قدم مي­نهادند چنان مبهوت مي­کرد که بي­اختيار به زانو درمي­آمدند.
چون پادشاه پس از بار از تخت برمي­خاست و مي­رفت، تاج همچنان آويخته بود و آن را با جامه­ي زربفت مستور مي­کردند که از گرد و غبار محفوظ بماند. حلقه­اي که زنجير تاج را به سقف مي­بست تا سال 1812 ميلادي برجاي بود و در آن وقت آن را برداشتند...»

باري، ياقوت­هاي رماني آن در شب چون چراغ روشنايي مي­داد و آن را در شب­هاي تار به جاي چراغ به کار مي­بردند. بدون شک مقصود از گوهر شب چراغ همين ياقوت­هاي رماني تاج خسروپرويز بود که بعدها به صورت ضرب المثل درآمده است چه قبل و بعد از اين تاريخي مدارک و شواهدي موجود نيست که دال بر اثر وجودي گوهر شب چراغ باشد.

«شاردن» سياح معروف فرانسوي راجع به گوهر شب چراغ نوشته است:
«.. ايرانيان مي­گويند که ياقوت احمر و زبرجد و همچنين گوهر شب چراغ که سنگ مشهوري است که ديگر وجود خارجي ندارد و قريبت به يقين است که فقط ياقوت آتشي است که داراي رنگ و جلاي عالي مي­باشد از کان­هاي مصر استخراج مي­گردد. در ايران براي اين سنگ خاصيت درخشندگي خاصي که تمام اطراف خود را روشن کند قائل مي­باشند و به همين جهت آن را شب چراغ يعني شعله­ي شب مي­نامند و «شاه مهره» يعني سنگ سلطاني و «شاه جواهرات» يعني سلطان گوهرها نيز مي­خوانند. ايرانيان براي اين سنگ صفات مافوق الطبيعه­اي قائل­اند و براي آن­که داستان کاملا اسرارآميز باش حکايت مي­کنند که گوهر شب چراغ در سر اژدهايي يا بر سر سيمرغ و يا عنقايي در کوه قاف به وجود مي­آيد. مشرق زمينيان از اين کوه جبال اقصاي شمال را قصد مي­کنند ... »
 

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 3:17 ] [ ]
درباره وبلاگ



قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی